تمام هستي و وجود خويش را چو يك حباب ديده ام چه سود گر بگويمت
كه من زدوري تو هر نفس ، چو شمع آب مي شوم و اشكهاي گرم من به
دامن شب سياه مي چكد و من ميان قطره هاي چون بلور آن محبت
تورا، چو نقش سرد آرزو به روي آب ديده ام چه سود گر بگويمت تورا
به خواب ديده ام و يا كه نقش روي تو به جام پر شراب ديده ام و يك
خيال دور بيش نيستي و دست من به دامنت نمي رسد تو غافلي و من
تمام مي شوم وديدگان پر ز راز من هزار بار گفته با دلم كه من
سراب ديد ه ام ...
این شعر رو دوست خوبم نوید برام نوشته بود.