تنهای تنها در تاریکی شبها می رفتم . دستهای من از فانوس خالی شده بود .همه
اندیشه هایم به ناکجا رفته بود .دست من ، انگشتان من خوشه های خشم را می
فشرد . ثانیه های من از انعکاس بی کسی ام لبریز میشد . تنهای تنها بودم ، در
تاریکی شب ، باور میکنی ؟ تنها .
من از بی راهه غربت سفر کرده بودم . شب انتظار تنهایی مرا می کشید . ماه منتظر
بود تا من تب دار گردم . دریا منتظر بود تا فانوس دریایی من راه را برای قایقران
سرگشته روشن کند .
ولی هیچ یک....
من می رفتم .
من می آمدم .
من آغاز یک تنهایی بودم .
اما ناگهان !!!!
تو آمدی .
از کجا بر قلبم نشستی ؟ نمی دانم ... شاید از افق روشنایی .
چون کنار فرود تو هنوز غبار و ذرات متراکم نور غلتان بود . دست مرا گرفتی و بردی .
مرا از میان اندیشه های هیچ ، از میان تنهایی های بی پایان گذر دادی . تا در وجود
معلوم خود به خویش پیوندم دهی .من دستم را با جسارت بر سراسر پیکر تنهایی
خود کشیدم . دیگر وجود تنهایی ام سرد نبود . خوشه خشک خشم را که فشرده بود
به باد بخشیدم .
اندیشه هایم بارور شدند .
اکنون در اکنون معلوم ،
در آهنگ پر زمان
در این ثانیه های سرد
دوباره تو را می جویم .
میان ما دنیایی از دانسته هاست .
روشنایی شبها ، اندیشه های پر ثمر ، فراموشی دردهاست .
میان ما شب های تنهایی بی پایان من ، در جستجوی توست .
