تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها
پیش کش به آنهایی که زنده بودن را برای زنده ماندن دوست می دارند

سلام به دوستای گلم

یلدا رو به همتون تبریک میگم

خوش بگذره به همگی

+ تاريخ شنبه 30 آذر1387

ساعت 0:15

نويسنده سیما |


تنهای تنها در تاریکی شبها می رفتم . دستهای من از فانوس خالی شده بود .همه

اندیشه هایم به

ناکجا رفته بود .دست من ، انگشتان من خوشه های خشم را می فشرد . ثانیه های

من از انعکاس بی

کسی ام لبریز میشد . تنهای تنها بودم ، در تاریکی شب ، باور میکنی ؟ تنها .

من از بی راهه غربت سفر کرده بودم . شب انتظار تنهایی مرا می کشید . ماه منتظر

بود تا من تب دار

گردم . دریا منتظر بود تا فانوس دریایی من راه را برای قایقران سرگشته روشن کند .

ولی هیچ یک....

من می رفتم .

من می آمدم .

من آغاز یک تنهایی بودم .

اما ناگهان !!!!

تو آمدی .

از کجا بر قلبم نشستی ؟ نمی دانم ... شاید از افق روشنایی .

چون کنار فرود تو هنوز غبار و ذرات متراکم نور غلتان بود . دست مرا گرفتی و بردی .

مرا از میان اندیشه

های هیچ ، از میان تنهایی های بی پایان گذر دادی . تا در وجود معلوم خود به خویش

پیوندم دهی .من

دستم را با جسارت بر سراسر پیکر تنهایی خود کشیدم . دیگر وجود تنهایی ام سرد

نبود . خوشه خشک

خشم را که فشرده بود به باد بخشیدم .

اندیشه هایم بارور شدند .

اکنون در اکنون معلوم ،

در آهنگ پر زمان

در این ثانیه های سرد

دوباره تو را می جویم .

میان ما دنیایی از دانسته هاست .

روشنایی شبها ، اندیشه های پر ثمر ، فراموشی دردهاست .

میان ما شب های تنهایی بی پایان من ، در جستجوی توست .

+ تاريخ چهارشنبه 27 آذر1387

ساعت 17:59

نويسنده سیما |


روزي مرد جواني در ميان جمعيت در وسط شهر ايستاد و مدعي شد كه صاحب‎

زيباترين قلب در كل افراد آن منطقه است‎. جمعيت زيادي در اطراف مرد جوان‎ حلقه

زده بودند و همگي كامل و بي‎عيب و نقص بودن قلب او را تحسين مي‎كردند. هيچ اثر

زخم يا لكه‎اي در آن ديده نمي‎شد. پس همگي يك صدا اعلام كردند كه‎ قلب مرد جوان‎

، زيباترين قلبي است كه آنان تا به حال ديده بودند.

مرد جوان كه به قلب خود مي‎نازيد و افتخار مي‎كرد، با صداي بلندتري شروع به‎ تعريف

و تمجيد از قلب زيباي خود شد. ناگهان پيرمردي از ميان جمعيت جلو آمد و گفت‎:

«ولي قلب تو به زيبايي قلب من نيست‎».

جمعيت مرد جوان به قلب پيرمرد خيره شدند. قلب پيرمرد با نهايت توان مي‎تپيد، ولي

پر از اثر زخم و پاره‎شدگي بود. معلوم بود كه تكه‎هايي از آن كنده شده و به جاي‎ آن‎

ها، تكه‎هاي ديگري به آن وصله زده شده‎اند. سرهم بندي شدن وصله‎ها كاملاً

مشخص بود و علاوه بر آن‎، قسمت‎هايي از قلب ناهموار و خالي به نظر مي‎رسيد. در

واقع‎، حفره‎ها و سوراخ‎هاي بسيار عميقي در آن ديده مي‎شدند.

جمعيت كه حيرت كرده بودند، با خود فكر مي‎كردند كه چگونه پيرمرد مي‎تواند مدعي

داشتن زيباترين قلب باشد؟

مرد جوان نگاهي به قلب پيرمرد انداخت و با ديدن وضعيت آن خنده كنان گفت‎: «حتماً

شوخي‎ات گرفته است‎، پيرمرد! فقط كافي است قلب خودت را با قلب من‎ مقايسه

كني‎. قلب من كامل و بي‎عيب و نقص است‎، در حالي كه قلب تو پر از سوراخ و اثر

زخم و كنده شدگي است‎».

پيرمرد گفت‎: «بله قلب تو در ظاهر زيبا و بي‎عيب و نقص جلوه مي‎كند، ولي من‎ هرگز

حاضر نيستم قلب خودم را با قلب تو عوض كنم‎. چون هر اثر زخمي كه در قلب من

مي‎بيني‎، نشان دهنده فردي است كه من عشق خود را به او داده‎ام‎. من يك‎ تكه از

قلبم را مي‎كنم و آن را به فردي هديه مي‎دهم كه دوستش دارم‎. و معمولاً آن‎ فرد هم

تكه‎اي از قلب خودش را به من مي‎دهد كه به اندازه جاي خالي كنده شده از قلبم

است‎. من آن را داخل تكه خالي قلبم قرار مي‎دهم‎، ولي چون اين تكه‎ها يكسان‎

نيستند، همانطور كه مي‎بيني ناهمواري‎هايي را در قلبم به وجود مي‎آورند كه من از

داشتن‎شان به خود افتخار مي‎كنم‎، چون مرا به ياد عشقي مي‎اندازند كه رد و بدل‎

شده است‎.

گاهي نيز تكه‎هايي از قلبم را اهدا مي‎كنم ولي طرف مقابل تكه‎اي از قلب خودش را

به من نمي‎دهد. اين باعث به وجود آمدن حفره‎ها و سوراخ‎هاي داخل قلبم مي‎شود

كه مي‎بيني‎. اهداي عشق يك فرصت است‎، با وجود آنكه سوراخ‎ها دردناك هستند و

براي هميشه خالي باقي مي‎مانند ولي مرا به ياد عشقي مي‎اندازند كه نسبت به‎

فردي داشته‎ام‎. و اميدوارم روزي آنان تكه‎هايي از قلب‎شان را به من اهدا كنند كه‎

سوراخ‎هاي قلبم را بپوشانم‎. حالا مي‎بيني كه زيبايي واقعي در چه چيزي نهفته‎

است‎؟»

مرد جوان در سكوت ايستاده بود و اشك روي گونه‎هايش جاري شده بود. او به‎ سمت

پيرمرد رفت‎، تكه‎اي از قلب زيبا و جوان و بي‎عيب و نقص خود را كند و با دستاني

لرزان آن را به پيرمرد داد.

پيرمرد تكه قلب اهدايي او را پذيرفت‎. آن را در سوراخي داخل قلبش قرار داد و يك تكه

از قلب زخم خورده و پير خود را كند و آن را داخل حفره‎اي قرار داد كه در قلب مرد

جوان به وجود آمده بود.

تكه قلب پيرمرد، كاملاً داخل حفره قلب مرد جوان جا گرفت ولي ناهمواري‎اي در آن

ايجاد كرد.

مرد جوان نگاهي به قلب خود انداخت‎. با اينكه ديگر مثل قلب بي‎عيب و نقص به‎ نظر

نمي‎رسيد ولي زيباتر از قبل شده بود چون عشق از داخل قلب پيرمرد به قلب او راه

يافته و جاري شده بود.

آن دو يكديگر را در آغوش كشيدند و در كنار هم به راه افتادند.

+ تاريخ شنبه 23 آذر1387

ساعت 16:6

نويسنده سیما |


M0ZHGAN