تبليغاتX
عاشق تنها

عاشق تنها
پیش کش به آنهایی که زنده بودن را برای زنده ماندن دوست می دارند

+ تاريخ شنبه 13 مهر1387

ساعت 17:7

نويسنده سیما |


من تمام سعی ام را می کنم تا روی کارهای روزانه ام متمرکز شوم.

اما کودک بازیگوش ذهنم،به سمت دست های تو،لی لی می کند.

دیروز این اس ام اس،روی صفحه تلفن همراهم جا خوش کرد:

"پرنده،لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد و می گفت:

سقف قفست شکسته!چرا پرواز نمی کنی؟!"

این اس ام اس پنج جمله ای آرامش زندگی ام را به هم زده است!

با خودم فکر می کنم که چقدر پرنده در اطرافم وجود دارد!

و.........

من چقدر ماهی هستم!

اطرافیانم مدام می گویند از قفس سر شکسته وابستگی به تو،بیایم بیرون.

اما من می دانم بیرون آمدن همان و مردن همان!

آخر یکی نیست به این پرنده های دلسوز بگوید کجای دنیا ماهی می تواند بدون آب زندگی کند؟!

کجای دنیا؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

من هرروز به قفس شکسته بالای سرم نگاه می کنم.چند بار سعی کرده ام سرم را از آب بیرون نگه دارم و بپرم اما............

احساس خفگی تمام بدنم را قرق می کند!من چند بار سعی کرده ام...اما...نمی شود به خدا نمیشود.

بگذریم از این حکایت پرنده و ماهی!

بگذریم از فلسفه ماهی و قفس سر شکسته!

همان بهتر که بنشینم و با تمام توانم روی روز مرگم متمرکز شوم.

اما..........

مگر لی لی این کودک بازیگوش می گذارد؟!

دلم برای سکوت دست هایت تنگ شده است،بی نهایت!!!

در این روزهای پر از دست های شلوغ پرهیاهو،دلم برای سکوت دستهایت تنگ شده،عزیز تمام عیار من!

من هر روز به تو و دستهای نجیبت فکر می کنم

و........

هر روز تکرار میشود در من پرواز هزار پرستوی سبز!

بگذریم از این سطرهای همیشه!

بگذریم از این همه" دوستت دارم " هایی که تلمبار شده اند در دهانم!

بگذریم از این تا ابد حسرت!

بگذریم.............

بگذار باران آواز بخواند روی چشم هایم!!!!!!!!!!

 

 

+ تاريخ شنبه 13 مهر1387

ساعت 17:3

نويسنده سیما |


تو را دوست خواهم داشت

آنچنان که خود را

حتی اگر.........

تمام عشاق را دیوانه بخوانی

و عشق را قصه ای بی انجام

من..........

تو را دوست خواهم  داشت

بیشتر از آن چه

خود را!!!!!!

+ تاريخ شنبه 13 مهر1387

ساعت 11:23

نويسنده سیما |


به یاد داشته باش هر وقت دلتنگ شدی به آسمان نگاه کن.

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد و منتظر توست،

اشک هایت را پاک میکند و دستانت را صمیمانه می فشارد.

تو را دوست دارد فقط به خاطرخودت،واگر باور داشته باشی،

می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند.

باور کن که با او هرگز تنها نیستی،فقط کافی است....

عاشقانه به آسمان نگاه کنی

+ تاريخ شنبه 13 مهر1387

ساعت 11:22

نويسنده سیما |


 

سلامی به عظمت یک غم به وسعت یک دره به همت یک مرد.

سلامی نه چندان گرم که چشمانت را بسوزاند و نه چندان سرد که محبت را خاموش و دستانت را منجمد کند.

سلامی به زیبایی آهو نثارت میکنم.

در رهگذر زمان یکدیگر را شناختیم و محبت و دوستی را به هم هدیه کردیم.

همگام با هم در کوله بار خاطره به راه افتادیم و بهترین روزهای زندگی را در کنار هم بودیم.

آمدیم.................

آمدیم تا دو راهی جدایی.

آری.................

پایان هر دوستی جدایست و جدایی تلخ است ولی تلخ تر از آن خاموشی خاطره ودوستی هاست،

پس دوست بیا به چشم احترام به دوستیها بنگریم و قلب هایمان را باز ببخشیم و محبت را به هم پیوند جاودانه دهیم و بگوییم :

 

                                                 هرگز از هم جدا نخواهیم شد.

+ تاريخ شنبه 13 مهر1387

ساعت 11:21

نويسنده سیما |


+ تاريخ جمعه 12 مهر1387

ساعت 16:30

نويسنده سیما |


یه دریچه یه نگاه یه شب بدون ماه

 کوچه ای شبیه من خالی و سرد وسیاه

 روبروی پنجره خیره موندم به خودم

 نمیدونم چی بودم نمیدونم چی شدم نمی دونم چی شدم

مثل یه آه بلند من دارم تموم می شم

 دستای تنهاییمو روی سینه ام می کشم

عکس یه پرنده رو میکشم رو پنجره

 پر براش نمی گذارم نمی خوام که اون بره

اگه  دیوار نبودی می شد از پنجره ها گفت

می شد از عاطفه ی تو,به شب سرد و سیاه گفت

می شد ازدریچه ی دل کوچه ی عشقو نگاه کرد

همه ی پرنده ها رو واسه جشن عشق صدا کرد

می شد اما نتونستی که بمونی تا همیشه

رفتی و منو ندیدی ازغبار روی شیشیه

رفتی و گفتی که دیره واسه برگشتن و موندن

 حاصل غرور تو بود بین دنیای تو و من

رفتی و تو شب تکرار روزها ی صمیمی شد گم

من منو توی قدیمی چند تا عکس مونده تو البوم

 مثل بازی بود برات عشق بازی سنگ و کبوتر

بازی شکستن دل حتی تا لحظه ی آخر

 توی جاده های رفتن تو رفیق نیمه راهی

 تومثل یه راه بمبست اشتباهی اشتباهی

 

+ تاريخ جمعه 12 مهر1387

ساعت 16:24

نويسنده سیما |


+ تاريخ جمعه 12 مهر1387

ساعت 16:14

نويسنده سیما |


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

+ تاريخ جمعه 12 مهر1387

ساعت 16:12

نويسنده سیما |


زیباترین لباسم را می پوشم

با سبدی پر از ترانه

و با یک بغل از یاس های خوشبو

به دیدنت می آیم...........

دوستت دارم

افسوس!

به هم رسیدن من و تو

خواب و خیالی بیش نیست........

 

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:38

نويسنده سیما |


برای تداوم حیات در سبد سبز خاطره ها

گل های خیال را می چینم

ودیوارهای فاصله را آوار می کنم

برای زوال شب........

پشت پنجره های صبوری

نفس های ماه را تصویر میکنم

و صدای پای روز را

از تمامی دنیا می شنوم..........

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:33

نويسنده سیما |


گر چه دوباره باز شدم عاشق شما

جامانده عشق در سخن ناطق شما

دیگر عجیب نیست اگر سازگار نیست

عشق من و سکوت من و منطق شما

رفتی و راندی ام دگر از خاطرات خود

آیا نبوده این دل من لایق شما

حالا که بند بند دلم را گسسته ای

نفرین به من که باز شدم عاشق شما........

 

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:27

نويسنده سیما |


ز تن پوش غم ها هراسی ندارم

که غیر از محبت لباسی ندارم

من از عطر زلف تو مستم همیشه

نیازی به گلبرگ یاسی ندارم

چنان برده ای دل زدستم که گویی

دگرتا قیامت حواسی ندارم

اگر چه شکستی غرور دلم را

ز سنگ ملامت هراسی ندارم

گرفتی ز من روح عاشق شدن را

ولیکن دل ناسپاسی ندارم

بیا باورم کن که بی خود زخویشم

که جز این دگر التماسی ندارم.

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:24

نويسنده سیما |


 

وجود و بودو نبودم،به یک نگاه تو بسته است.

شب سیاه و کبودم،به روی ماه تو بسته است.

بیا که زیر نگاهت سفر کنم به نگاهت.

دوای درد من اکنون،به سر پناه تو بسته است.

بیا بمان به کنارم،هوای عشق تو دارم.

بمان که پشت امیدم،به تکیه گاه تو بسته است

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:22

نويسنده سیما |


امشب تمام حوصله ام را

در یک کلام کوچک

در " تو "

خلاصه کردم،

                    ای کاش می شد

یک بار

تنها همین

یک بار

تکرار می شدی!

تکرار

+ تاريخ پنجشنبه 11 مهر1387

ساعت 22:21

نويسنده سیما |


M0ZHGAN